سلام

ابزار وبمستر

Lonely Boy

Lonely Boy

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود!
شعر عاشقانه

 

 عاشق عاشق تر

نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@             نبودش             @@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه

فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای

سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی

باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته

بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از

رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، قدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

تو

 

 
 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت5:20 بعد از ظهرتوسط سعید |
شعر عاشقانه

۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را روی۸۰۰ جای مختلف

به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله

گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم. ۱۰۰تای آن را۹۰روز...

روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم! ۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا

تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه

۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم. ۸ سوال من را

۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا

دعوت کردم... ۲ ساعت خواهــــش کردم تا یک بار گفتی:

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت5:17 بعد از ظهرتوسط سعید |
شعر عاشقانه

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد

مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي

 

از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.

 


تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض

 


خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز

 


بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود

 


تنهايي مرد و من تنها تر شدم

میترسم روزی از مزارم رد شوی غافل از اینکه ندانی بر مزار کیستی......

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت5:1 بعد از ظهرتوسط سعید |
شعر عاشقانه
لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری دردت را در سینه ات فرو
 
می ریزی تا آشکار نگردد

لحظه هایی هست که وقتی اشک در چشمانت حلقه زده، بغض می کنی
 
 اما پشت لبخندی ساده پنهان خواهی کرد

لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته و می خواهی درد دلت را
 
فریاد بزنی از سنگینی بغضت نمی توانی

لحظه هایی هست که سخت، خسته می شوی از دست کسانی که حرف
 
 هایت را نمی فهمند و باز چیزی نمی گویی

لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمین گیر می شوی، سرت را به
 
دیوار تنهاییت می گذاری و باز هیچ نمی گویی

لحظه هایی هست که دلت می خواهد فریاد زنی و خالی شوی از هر چه
 
 درد، ولی باز نمی توانی...

و

لحظه ایی که سخت تر از تمام لحظه هاست. لحظه ای که عادت می کنی
 
 به هر چه درد و چه سخت لحظه ایست..


 
+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت0:29 قبل از ظهرتوسط سعید |
شعر عاشقانه

 هر چه می کنم به چشمانم نگاه کن . آنوقت تو خواهی دید که چقدر برایم ارزش داری در قلبت جستجو کن - در روحت جستجو کن و وقتی که مرا پیدا کردی دیگر نخواهی گشت به من نگو که ارزش سعی کردن ندارد تو نمی توانی بگویی که ارزش مردن ندارد می دانی که اینگونه است هر چه می کنم برای تو می کنم به قلب من بنگر در خواهی یافت که چیزی برای پنهان کردن ندارم مرا آنگونه که هستم بپذیر جانم را بگیر همه چیز را خواهم داد همه چیز را خواهم داد نگو که ارزش جنگیدن ندارد


 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت0:31 قبل از ظهرتوسط سعید |
شعر عاشقانه

گـاه בلـمــ مےـگـیرב

گـاه زטּـבگــے ســخـتــــ مےـشـوב

گـاه تـטּـهـا , تـטּـهـایـے آرامـشــ مـے آورב

گـاه گـذشـتـهـ اذیـتـمـ مـیـکـنـב

ایـטּ `گـاه هـا`... گـهـگـاه تـمـامــ روز و شـبــ مـنــ مےـشـو טּـב

آטּـوقـت بـغـض گـلـویـم را مـےـگـیـرב !

בرسـت مـثـل هـمےــטּ روزـها ....

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت1:26 بعد از ظهرتوسط سعید |
شعر عاشقانه

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت1:21 بعد از ظهرتوسط سعید |
شعر عاشقانه

کاش کودک بودم

تا بزرگترین شیطنت زندگی ام

نقاشی روی دیوار بود

 

 

ای کاش کودک بودم

تا از ته دل می خندیدم

نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ

برلب داشته باشم

 

ای کاش کودک بودم

تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه

همه چیز را فراموش می کردم

+نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت1:38 بعد از ظهرتوسط سعید |
شعر عاشقانه

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

 

وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،

 

وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم...

 

وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

 

و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...

 

 وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

 

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرم...

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت1:27 بعد از ظهرتوسط سعید |
مادرم!روزت مبارک.

مادر! درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود

وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت.

شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم

وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم.

مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند

و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.

ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام ،

عبادت را تو به من آموخته ای ،

مادر! ای الهه مهر.

تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است ،

از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس

همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است.

... مادرم !

به پاس آنچه به من داده ای ،

به ستایش محبتهای بی اندازه ات ،

و به وسعت همه خوبیهایت ...

                       دوستت دارم

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت9:3 بعد از ظهرتوسط سعید |
تبریک عید

باز هفت سین سرور


ماهی و تنگ بلور 

 

سکه و سبزه و آب

 

نرگس و جام شراب


 

باز هم شادی عید 

 

آرزوهای سپید

 

باز لیلای بهار


باز مجنونی بید 

 

باز هم رنگین کمان

 

باز باران بهار


باز گل مست غرور 

 

باز بلبل نغمه خوان

 

باز رقص دود عود


باز اسفند و گلاب 

 

باز آن سودای ناب

 

کور باد چشم حسود


باز تکرار دعا

 

یا مقلب القلوب

 

یا مدبر النهار

 


حال ما گردان تو خوب

 

راه ما گردان تو راست

 

باز نوروز سعید

 


باز هم سال جدید

 

باز هم لاله عشق

 

خنده و بیم و امید

 


                                عید شما مبارک




+نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت0:22 قبل از ظهرتوسط سعید |
شعر عاشقانه
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟


+نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت7:28 بعد از ظهرتوسط سعید |
شعر عاشقانه
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟

ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت7:28 بعد از ظهرتوسط سعید |
بیایین تو
متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ
متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ
ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت3:58 بعد از ظهرتوسط سعید |
شعر عاشقانه

تمام هستی ام را برگی کن!

                بر درختی بیاویز!

                         خودت باد شو!

                                    بر من بوز!

                                          به زمینم بیانداز!

خدا که شدی و از من گذر کردی ...

               خیالم راحت می شود

                                 جای پای تو، مرا

                  و همه هستی مرا

                                     تقدیس می کند!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت10:18 بعد از ظهرتوسط سعید |
?

پاتوق سرگرمي - آژانس مسافرتي - گويا آي تي - تک تمپ - پول فا | نرم افزار هاي موبايل - گرافيک - وبلاگ