X
تبلیغات
سلام

ابزار وبمستر

Lonely Boy

Lonely Boy

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود!
سلام به همه دوستای گلم

سلام به همه دوستای گلم

خوشحالم که به وب من اومدین لطفا نظر رو فراموش نکنید و

اینکه

 امیدوارم وبمو دوس داشته باشین و ازش لذت ببرین

مرسی

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت1:20 قبل از ظهرتوسط سعید |
داشته باش ...

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت5:3 بعد از ظهرتوسط سعید |
گـاه בلـمــ مےـگـیرב

گـاه בلـمــ مےـگـیرב

گـاه زטּـבگــے ســخـتــــ مےـشـوב

گـاه تـטּـهـا , تـטּـهـایـے آرامـشــ مـے آورב

گـاه گـذشـتـهـ اذیـتـمـ مـیـکـنـב

ایـטּ `گـاه هـا`... گـهـگـاه تـمـامــ روز و شـبــ مـنــ مےـشـو טּـב

آטּـوقـت بـغـض گـلـویـم را مـےـگـیـرב !

בرسـت مـثـل هـمےــטּ روزـها ....

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت1:26 بعد از ظهرتوسط سعید |
چرا اینجوریه؟

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت1:21 بعد از ظهرتوسط سعید |
کاش کودک بودم

کاش کودک بودم

تا بزرگترین شیطنت زندگی ام

نقاشی روی دیوار بود

 

 

ای کاش کودک بودم

تا از ته دل می خندیدم

نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ

برلب داشته باشم

 

ای کاش کودک بودم

تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه

همه چیز را فراموش می کردم

+نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت1:38 بعد از ظهرتوسط سعید |
وقتي دلم به درد مياد

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

 

وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،

 

وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم...

 

وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

 

و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...

 

 وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

 

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرم...

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت1:27 بعد از ظهرتوسط سعید |
مادرم!روزت مبارک.

مادر! درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود

وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت.

شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم

وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم.

مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند

و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.

ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام ،

عبادت را تو به من آموخته ای ،

مادر! ای الهه مهر.

تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است ،

از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس

همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است.

... مادرم !

به پاس آنچه به من داده ای ،

به ستایش محبتهای بی اندازه ات ،

و به وسعت همه خوبیهایت ...

                       دوستت دارم

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت9:3 بعد از ظهرتوسط سعید |
تبریک عید

باز هفت سین سرور


ماهی و تنگ بلور 

 

سکه و سبزه و آب

 

نرگس و جام شراب


 

باز هم شادی عید 

 

آرزوهای سپید

 

باز لیلای بهار


باز مجنونی بید 

 

باز هم رنگین کمان

 

باز باران بهار


باز گل مست غرور 

 

باز بلبل نغمه خوان

 

باز رقص دود عود


باز اسفند و گلاب 

 

باز آن سودای ناب

 

کور باد چشم حسود


باز تکرار دعا

 

یا مقلب القلوب

 

یا مدبر النهار

 


حال ما گردان تو خوب

 

راه ما گردان تو راست

 

باز نوروز سعید

 


باز هم سال جدید

 

باز هم لاله عشق

 

خنده و بیم و امید

 


                                عید شما مبارک




+نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت0:22 قبل از ظهرتوسط سعید |
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟


+نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت7:28 بعد از ظهرتوسط سعید |
داستان
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟

ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت7:28 بعد از ظهرتوسط سعید |
بیایین تو
متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ
متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ
ادامــه مــطــلــب
+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت3:58 بعد از ظهرتوسط سعید |
تمام هستی ام را برگی کن!

تمام هستی ام را برگی کن!

                بر درختی بیاویز!

                         خودت باد شو!

                                    بر من بوز!

                                          به زمینم بیانداز!

خدا که شدی و از من گذر کردی ...

               خیالم راحت می شود

                                 جای پای تو، مرا

                  و همه هستی مرا

                                     تقدیس می کند!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت10:18 بعد از ظهرتوسط سعید |
حال دنیا را پرسیدم من از فرزانه­ای

حال دنیا را پرسیدم من از فرزانه­ای

 گفت : یا باد است یا خواب است یا افسانه­ای

 گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟

 گفت : یا برق است یا شمع است یا پروانه ای

گفتمش انان که میبینی بر او دلبسته اند ...

گفت : یا کورند یا مست یا دیوانه ای

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت7:29 بعد از ظهرتوسط سعید |
خدايا فقط تو را مي خواهم.....

چرا اکثر پسرا حرفاشون شبیه اینه(البته خداروشکر من جزو اون اکثریت نیستم):

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم


مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...

نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده


هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام

روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...

آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد

 اولين عشقم در زندگي

بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي


واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين

 ارزويم در زندگي


حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....

خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..


چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...


خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد


مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است


بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

 


+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت12:48 بعد از ظهرتوسط سعید |
هنگامی كه ...

هنگامی كه آوازه كوچت بی محابا در دل شب می پيچد

سكوت داغی است بر زبان سايه ها

باز هم يادت شرری می شود بر قامت باران های اشک

اين جا ميان غم آباد تنهايی به اميد احيای خاطره ای متروك

روزها گريبان گير آفتابم و شب ها دست به دامن مهتاب

 نمی گويم فراموشم نكن هرگز ولي

گاهی به ياد آور رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش....

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت8:48 قبل از ظهرتوسط سعید |
?

پاتوق سرگرمي - آژانس مسافرتي - گويا آي تي - تک تمپ - پول فا | نرم افزار هاي موبايل - گرافيک - وبلاگ